جهان اشارهها و روایتها/ بررسی سینمای نوری بیلگه جیلان
لینک مطلب:
http://cinscreen.com/?c=1&id=2280
بدنی بی سر ، دستی در داخل زمین ، پایی معلق در هوا بدنی مچاله و پنهان نقاشی هایی کودکانه و گاها یک حیوان .
این ها تصویرهایی از عکس های راجر بالن هستند . بالن فیگورهایش را پنهان می کند اما ردپایی از ان ها برای بیننده می گذارد باید به تک تک عناصر قاب دقت کرد گاهی یکی از اندام ها را می شود در داخل نقاشی هایی که در دیوار کشیده شده اند یافت یا بدنی را زیر یک پالتو تشخیص داد .
سوال اینجاست که پنهان کردن فیگور در قاب هایی تا این حد محدود و بسته چه کارکردی دارد ؟
برای پاسخ به این سوال ابتدا توضیحی کوتاه درباب فیگورها و غیاب ان ها بدهم .
غیاب فیگور بدین معناست که حضور فیگور در قاب به خوبی قابل لمس است . اما کامل و بی نقص دیده نمی شود . بدنی که سرش پنهان شده نمادی می شود از یک انسان کامل-ناقص . کامل به این علت که با وجود نبود یک عضو بازهم استوار به مانند یک فیگور سالم حضور دارد و ناقص به این علت که عضوی از بدنش قطع یا پنهان گشته است .
بالن هدفش این نیست که تماشاگرش به دنبال ان عضو از دست رفته بگردد زیرا نشانه ای هم از عضوهای پنهان باقی نگذاشته است بل تمام توجه قاب را به ان فیگور ناقص جلب می کند . اینجا اهمیت همان تک فیگوری است که در ان فضا دیده می شود حال می خواهد به هرشکلی که باشد .
انتونن ارتو در نظریاتش تئوری مطرح می کند با نام «حکم خداوند » و در ان اشاره می کند که هر کدام از اندام های بدن برای کار مشخصی تعبیه شده اند و ان را نوعی جبر از جانب خداوند می داند بدین شکل که دهان برای خوردن و حرف زدن است پا برای راه رفتن و به همین شکل محدوده وظایف هر اندامی مشخص شده است وی معتقد است می توان اندام ها را از محدوده های مشخص خود خارج کرد و مرزهای گسترده تری را بدست اورد . نمونه بارز گفته های ارتو ( جدای از تئاتر ) در نقاشی فرانسیس بیکن و در عکاسی راجر بالن است .
برای مثال بالن فیگور را در گوشه ی قاب در حالتی که به خود پیچیده قرار می دهد ، در این حالت فیگور از تمام عناصر بدنش در گریز است ، گویی تمام اندام هایش از قاب می گریزد . ( برای نمونه نگاه کنید به شکل فیگورهای بیکن در نقاشی )
در عکس های بالن دیگر بدن به سر نیاز ندارد ، به هیچ چیز نیاز ندارد ، اصل همان حضورش است همان که دیده می شود .
حالا می شود پاسخ سوال مطرح شده در ابتدای متن را داد .
حذف یا پنهان کردن فیگور در قابی در این شکل ، که بیشتر شبیه زندان است ( به شکل کف پاها ، پتوهای پاره و کثیفی محیط توجه کنید ) فضاهای خالی ایجاد می کند . و همان طور که خود بالن توضیح می دهد فضای خالی خلا و غیبت زمان را به همراه می اورد یعنی مکانی در یک بی زمانی مطلق یک سکون و ایستایی . جایی شبیه به سیاه چاله . یعنی سرحداتِ انفجار . فیگورهای بالن در چنین فضای یا مچاله شده اند یا از دیده ها پنهان گشته اند .
چاپ شده در مجله بین المللی هنر / شماره 3
حضور و غیاب، یا چگونه شخصیت های فیلم با (نبودنشان) ، بیشترین
حس (حضور) را ایجاد می کنند ؟
در ابتدا همه (هستند) ، حتی مادری که اعتقادی هم به مراسم ندارد . با پیشرفت فیلم
و رفتن شخصیت ها (بودن ) جایش را به (حضور) می دهد .
و این حس (حضور ) است که سکوت را در فیلم حاکم می کند . رفتن شخصیت ها به معنای
خارج شدن ان ها از دایره فیلم نیست . بل به معنای پرنگ شدن (حضور) ان هاست . پدری
که در تمام لحظات بودنش ، چندان معنایی پیدا نمی کرد با ترکش ضربه ای مهلک بر
جاستین وارد می کند . گویی به اندازه تمام انسان هایی که انجا بودند ، و حالا
نیستند . تنهایی هست !
و در انتها گویی تنها 3 نفر باقی مانده اند در کنار تمام انسان هایی که نیستند اما
حضورشان احساس می شود .
در این فیلم ، برای بررسی شخصیت ها باید هم بودن و هم نبودنشان را در نظر گرفت.
----------------------------------------
ترس از مرگ یا چگونه مرگ در یک لحظه بهتر از مردن در هر لحظه است ؟
ترس از مرگ در تمام لحظات ، در تمام فرایند های ذهنی و جسمی همراه انسان است . عده
ای ان را نادیده می گیرند و عده ای به یادش هستند . گروهی که نادیده گرفته اند
گمان برده اند که ترس از مرگ وجود ندارد ، حال ان که کسانی که با ان روبه رو هستند
در مواجه با ان ارامش می یابند .
جاستین ، در تک تک لحظات در یادش هست که تنهاست و می داند که زندگی عمر چندانی
ندارد . او در برخورد با پایان قدرتمند است چرا که الام و دردهای بشر را بیش از
اندازه بزرگ می داند . او می داند که کسی نیست و انسان تنهاست .
اما کلیر ، تنها زندگی می کند که بزرگ شدن بچه اش را ببیند ، او نمی خواهد باور
کند که همه تنها هستیم ، هیچ کس نیست . او زندگی می کند تا خدا را باور کند حال ان
که می دانیم او چیزی نخواهد یافت و این مرگ بیهوده و این جهان خالی از خدا ترسش را
بیشتر کرده است .
اما شخصیت سوم ، که به زعم من شخصیت اصلی است . زندگی می کند ، همه به او تکیه
کرده اند ، جسور است و منطقی . فقط به چیزی که می بیند باور دارد . او همان کسی
است که به هنگام می میرد . درست زمانی که همه به او نیاز دارند ، می میرد . دلیلش
هم معلوم است زیرا خودش دیگر نیازی به خودش ندارد . حتی امکان مرگ دیگری را هم می
گیرد . او نجات دهنده هم هست و او (جان) است .
------------------------------------------
می ماند ان لحظه درخشان انجا که همه می روند ، و جاستین روی میزها نشسته است و با
کفش هایش بازی می کند ، اودر ان لحظه غم های تمام کسانی را که نیستند بر دوش کشیده
است . او خسته است . خیلی خسته ...
ملانکولیا : ****
نگاهی به فیلم اوازهایی از طبقه دوم و شما زنده ها / روی اندرسون
شما زنده ها ****
اوازهایی از طبقه دوم ****
خالق لحظه های ناب زندگی
لی در لنکشایر انگلستان به دنیا آمد، پدرش در یک منطقه کارگری نزدیک منچستر طبابت ميکرد. در یک خانواده مهاجر یهودی بزرگ شد (فامیلی اصلی خانواده لیبرمن بود که پیش از تولد مایک به لی تغییر یافت.) پس از آموزشهای اولیه در RADA لی به منظور فراگیری مهارتهای مربوط به کارگردانی به مدرسه نمایش پانزده شرقی رفت و همانجا با الیسون استدمن آشنا شد که بعدها منجر به ازدواجشان با یکدیگر شد. در دهه 60 وی موفق به دریافت بورس تحصیلی برای تحصیل در آکادميسلطنتی هنرهای دراماتیک شد. بعدتر به مدرسه صنعت و هنر کمبرول، مدرسه مرکزی طراحی و هنر، مدرسه فیلم لندن نیز رفت. در سالهای آغازین دهه 60 چند نقش کوچک در فیلمهای انگلیسی بازی کرد و نیز در بعضی قسمتهای سریال تلویزیونی مایگرت در تلویزیون بی بی سی.
در سال 1988 آرزوهای بزرگ را درباره یک خانواده کارگری از هم گسیخته ساخت که در خانهای اشتراکی زیر یک پل قدیميزندگی ميکردند. فیلمهای بعدی او مانند برهنه و ورادریک را ميتوان خشنتر، وحشیتر و با تمرکز بیشتر بر قشر کارگری نامید. سپس فیلم الکی خوش را ساخت و حالا اخرین فیلمش یعنی سالی دیگر بحث اصلی این مقاله است .
مایک لی در کنار کن لوچ مطرح ترین فیلمسازان انگلستان هستند .
مایک لی رئالیستی است که درام را در بطن لحظاتش وارد می سازد ، و این به این موضوع بر می گردد که او یک نمایشنامه نویس بوده است ، لی در شیوه فیلم سازی اش تکنیک های خاص خود را ایجاد می کند که هر چند نمونه هایی از این تکنیک ها را پیشتر در برسون و حالا در برادران داردن می بینیم ، اما مایک لی تفاوتی عمده ایجاد می کند و ان این است که ، جزئیات را در داستان وارد می سازد ، یعنی این جزئیات است که داستان را جلو می برد ، رعایت این جزئیات و کوچکترین کنش ها سبب می شود تک تک سکانس های فیلم هایش خود یک نقطه ی اوج باشد ، مثلا نگاه های دوست مادر به پسر در همین فیلم ، نگاه های مادر به دخترانش در فیلم رازها و دروغ ها ، شروع رابطه دوستی دختر با همسایه اشان در فیلم ورا دریک ، همه از تکنیک های لی برای پیشبرد داستان هایش است . یکی دیگر از کارکرد های این موضوع ایت است که بستر سازی مناسبی برای شخصیت پردازی ایجاد می شود ، یعنی داستان به خودی خود امادگی پذیرش شخصیت های متعدد با شخصیت های خاص را دارا می شود نگاه کنید به همین فیلم سالی دیگر ، در دقیقه 80 فیلم ساز یک خانواده کاملا جدید وارد داستان می کند و باز مرگ ان زن برای ما تکان دهنده است ، با این که ما هیچ شناختی به ان ها نداریم .
در سینمای لی رئالیسم جنبه ی مهم تری از درام را بر عهده دارد ، برای همینم هست که او را خالق زندگی ادم های عادی می نامند ، دغدغه هایشان را نشان می دهد ، خوشی هایشان ، غم هایشان ، همه و هعمه را مطرح می کند و درنهایت الزاما اتفاق خاصی هم نمی افتد ( در اینجا می شود ورا دریک را متمایز کرد ) . فرق مایک لی با کن لوچ از همین جاست که اغاز می شود نگاه کن لوچ بیشتر از لی سیاسی است ، لی بیشتر به دنبال لحظات ناب زندگی می گردد از همین روست که می شود بسیاری از سکانس های فیلم هایش را امپرسیونیستی نامید . البته تاکید می کنم این به معنی نبود درام نیست بلکه مایک لی به درام هم توجه به سازا دارد که پیشتر توضیح داده ام .
مایک لی با این که سینمایش گاها دردناک است ، لحظات تلخی هم دارد اما به هیچ وجه خالی از امید نیست ، نگاه کنید به پایان رازها و دروغ ها که 2 خواهر در کنار هم می نشینند ، حتی در ورا دریک هم پایانش خالی از امید نیست در سالی دیگر هم می شود رگه های امید را در پایان فیلم در نگاه شخصیت ها جستجو کرد .
همین جاست که می شود تفاوت مایک لی با اصغر فرهادی را ( ارتباطی بین سینمای این دو وجود دارد ،هر دو به عنوان رئالیست هایی که به درام توجه دارند ) متوجه شد ، فرهادی در سینمایش روزنه های امید را می بندد اما مایک لی امید را در جزئیاتش قرار می دهد .
مایک لی فیلم سازی با دید سنتی است ، در سینمایش خانواده به عنوان اصلی ترین بستر جامعه معرفی می شود ( البته گاهی دارای ضعف هایی است و گاهی مثل سالی دیگر بسیار مستحکم است ) اما این دلیل نمی شود که اثارش را مدرن تلقی نکنیم ، نگاه کنید به نوع دید مایک لی به زن . در تمام اثارش زن محور اصلی فیلم معرفی می شود ، نبودش به شدت به بستر در خانواده و در نگاه گسترده تر به جامعه لطمه می زند . البته این موضوع مدرن بودن در تعدادی از شخصیت های فیلم هایش هم دیده می شود مثل دختر سفید پوست در فیلم رازها و دروغ ها .
در سینمای مایک لی به جز فیلم ورا دریک ، بحران وجود ندارد . بحران ، در تک تک لحظات اتفاق می افتد و این خود وجهی است از سینمایش که ان را به اثار سینمای هنری اروپا نزدیک می نماید .
در انتها مایک لی فیلم سازی است رئالیستی ، با فرمی مختص به خود که درام را به بهترین شکل به پیش می برد .
سالی دیگر : *** 1/2
بهانه ی این نوشته ، نمایش جدیدترین فیلم بلاتار یعنی اسب تورین در جشنواره برلین است . هدف از این نوشته هم نگاهی اجمالی به سینمای بلاتار و سبک منحصر به فردش و البته نحوه ی برخورد با اثار این فیلم ساز است .
حرکت ارام دوربین به طرف یک اتاق ، بالا رفتنش از نردبان و پیدا شدن دهانه ی یک کشتی و ادم هایی که از ان پیاده می شوند و به طرف قطار حرکت می کنند ، این اولین تصاویر از فیلم مردی از لندن اخرین ساخته بلاتار (قبل از اسب تورین ) است که بیش از 17 دقیقه هم به طول می انجامد .!
بلاتار ارام ارام تماشاگرش را وارد فیلم می کند و خیلی زود داستانش را تعریف می کند ، مردی را به داخل اب انداخته اند ، تنها نکته موجود در این است که شخصیت اصلی (نگهبان اسکله) ایا این اتفاق را دیده است ؟ بلاتار در همین سکانس افتتاحیه اش تعلیق را در فرم ایجاد می کند که باقی فیلم را در برمیگیرد ، ابتدا شخصیت اصلی در پیش زمینه است و دوربین در پشت سر او قرار دارد اما با یک حرکت سیال ، دوربین جلوتر از شخصیت اصلی قرار می گیرد و دیگر خبری از او نیست . از قاب پنجره ما حادثه را می بینیم اما معلوم نیست که شخصیتی که خارج قاب قرار دارد هم این حادثه را دیده است ؟ !
این یعنی تعلیق به سبک بلاتار ، حرکت با طومانینه ی بلاتار این جا کار کرد پیدا می کند و خودش داستان تعریف می نماید .
یکی از موارد مهمی که باید درباره سینمای بلاتار به ان توجه کنیم همین موضوع است ، این پلان سکانس های طولانی ، این قدم زنی های مکرر و این نوع حرکات دوربین ، خود داستان را تعریف می کند و به علاوه مضامین فیلم را شامل می شوند . بلاتار در مصاحبه ای تاکید می کند که اطلاعات تنها از طریق داستان به مخاطب منتقل نمی شود بلکه هر چیزی در قاب خودش انتقال دهنده ی مفهومی است . به همین دلیل است که باید به تمام این پلان سکانس ها فقط از جنبه ی زیبایی شناسی نگاه نکرد . البته سینمای بلاتار همچون انتونیونی (و فراتر از ان ) بر پایه ی فضاسازی استوار است . بلاتار همچون سایر هم نوعانش در اروپا و به خصوص سینمای اروپای شرقی فضای اثارش به شدت سرد و مرده است ، ادم هایش گویی جن زده هستند این نکته متاثر از جامعه ای است که در ان زندگی می کند . در هارمونی های ورک مایستر بلاتار روستای کوچکی را ترسیم می کند که به ارامی روبه نابودی در حرکت است . و در واقع این نابودی را در همه ی ابعاد نشان می دهد . نمونه ی دیگر فیلم گاهنامه های پاییزی (فیلمی که به گفته ای اغاز کننده دوره جدیدی در فیلم سازی اوست ) ادم های این فیلم به لاشخور هایی تشبیه شده اند که برای کسب مال و ثروت پیرامون پیرزنی حلقه زده اند .در فیلم های دوره اول ( به گفته بوردول ) اثار کمی متفاوت تر از نمونه های 20 سال اخیر است ، در اثار اولیه به خصوص مردمان پیش ساخته سبک کاملا نئورالیستی می گردد درباره انسان هایی که قصد بهبود دادن به زندگی خود را دارند اما موفق نمی شوند .
اگر بخواهیم تفاوتی بین اثار دوره اول بلاتار با فیلم های دوره جدیدش قایل شویم باید بگوییم فیلم های جدیدش ساکت تر شده اند ، شخصیت ها از فیلم ها دورتر و نقش فضا پررنگ تر شده است ، فیلم های دوره اول بیشتر بر پایه ی گفت و گوهایی چند نفره استوار بود البته خود بلاتار علاقه ای ندارد بین اثارش تفاوتی ایجاد کنیم ، درست است که فیلم های جدید تر ، نماهایی طولانی تر از اثار اولیه دارند اما بلاتار در همان فیلم های اغازین هم در پی همین پلان سکانس ها بوده به طوری که اگر در همان اثار هم بررسی کنیم می بینیم میانگین هر نمایی بسیار فراتر از استاندارد هایی است که در ان دوره معمول بوده است .
وجه تمایز بعدی در اثار دوره اول و دوم این است که در اثار دوره اول فیلم ها رنگی هستند ، بلاتار در این فیلم ها استفاده حیرت انگیزی از نور می نماید به طوری که در فیلم گاهنامه های پاییزی شاهد تصاویری با کنتراست های متفاوت هستیم ، این بازی با نور در این فیلم سبب شده تصاویری بسیار سیال را شاهد باشیم در عین این که دوربین سکون بسیاری دارد و حتی از سوزه ها هم دوری می کند . در فیلم دیگری از دوره اول یعنی مردمان از پیش ساخته هم این کارکرد به وضوح دیده می شود ، در گفت و گوهای دونفره با استفاده از نورهای پس زمینه و پیش زمینه فضاسازی صورت می گیرد .
اما در اثار دوره دوم که فیلم ها سیاه و سفید شده اند استفاده از نورپردازی کمی متفاوت است . در اثار این دوره بیشتر تاکید روی سایه روشن هاست .
این سیاه و سفید بودن اثار و بازی با سایه ها به بلاتار اجازه داده است هر موقع نیاز داشته بین محیط ها و اشخاص تفاوت ایجاد کند . البته مبحث زیبایی شناسی در اثار بلاتار بسیار فراتر از این حرف هاست و قصد از این اشاره کوتاه بیشتر بیان وجه تمایز دیگری بود بین دوره اول و دوره دوم فیلم سازی اش.
بلاتار سرگشتگی و تنهایی شخصیت هایش را در نماهایش هم بروز می دهد ،نگاه کنید به نماهای خارجی بلاتار ، بیشتر از ویرانه های یک شهر است یا در نماهای داخلی که با محیط هایی کاملا بهم ریخته و اشفته طرف هستیم .
بلاتار انسان ها را سرزنش می کند و به همین دلیل است که باز هم مانند انتونیونی تاکید فراوان روی اشیا ی غیر زنده دارد ، اگر با دقت بیشتری با گاهنامه های پاییزی نگاه کنیم ، به خوبی متوجه خواهیم شد شخصیت ها از دور در قاب حضور دارند ، اشیا و درب و پنجره ها مهم تر از ادم ها می شود . نمونه اش در سینمای انتونیونی فراوان است . فصل پایانی کسوف را به یاد بیاورید که مکان های حضور شخصیت ها از خود شخصیت ها مهم تر است .
بلاتار واکنش ها را از بازیگرانش حذف می کند ، از فیلم نفرین به بعد ، شخصیت ها اکثرا پشت به دوربین قرار دارند و تماشاگر واکنش های ان ها را نمی بیند ، این موضوع در سینمای اروپا بسیار رایج است . در بیشتر اثار به خصوص اثار برسون ما با حذف نقطه اوج درام مواجهه بودیم اما حالا با حذف ری اکشن های بازیگر . این موضوع برجستگی پیدا می کند زمانی که بلاتار تمرکزش را روی نقطه ای معطوف می کند که مرکز ثقل صحنه است . به طور مثال وقتی شخصیتی در حال تماشای یک چیزی در درون قاب است دوربین بلاتار به جای ان که به واکنش شخصیت توجه کند به ان بی تفاوت شده و به ان نقطه ای حرکت می کند که شخصیت در حال دیدن ان است .
جالبی کار در ان جاست که بلاتار حتی در سکانس هایی که دعوایی بین شخصیت هایش است هم از نمایش کامل چهره شخصیت هایش جلوگیری می کند و سعی می کند از دور به موضوع نگاه کند .
موضوع مهم بعدی در اثار بلاتار نقش عنصر زمان است .
تارکوفسکی در کتاب تجسم زمان می گوید : هر شی بی جانی مانند میز ، صندلی ، لیوان در کادرهای جداگانه از کل فیلم نمی توانند خارج از زمان جاری معرفی شوند ، چرا که معرف بخشی از زمان اند ، در غیر این صورت در زمانی مجهول به نظر می رسند . و در ادامه نقش عنصر زمان رو در سینماتوگراف به عنوان مهم ترین عنصر معرفی می کند .
بلاتار از عنصر زمان استفاده می کند اما به شکلی کاملا متفاوت ، در اثار بلاتار زمان مفهوم چندانی پیدا نمی کند ، بدین شکل که وقتی پلان سکانس های بلاتار را مشاهده می کنیم با انبوهی از اطلاعات و مکان ها طرفیم به طوری که زمانی را برای ما یاداور نمی شود ، بلاتار به عمد زمان را در یک بی زمانی قرار می دهد تا تماشاگرش را وادار کند به چیزی که می خواهد نشان دهد ایمان بیاورد ، وقتی در فیلمی از بلاتار فردی در عمق پس زمینه ناپدید می شود کارگردان قطع به سکانس بعدی نمی دهد بلکه ان قدر در ان جا بی حرکت می ماند تا باور کنیم فردی که از قاب خارج شده کاملا ناپدید گشته گویی از همان اول هم حضور نداشته است . این یکی دیگر از شگردهای بلاتار است که به گونه ای دیگر با عناصر سینماتوگراف روبه رو می شود .
اگر دوباره به فیلم مردی از لندن باز گردیم می توانیم توضیحاتی را که دادم به خوبی در ان مشاهده کنیم در همان سکانس افتتاحیه داستان را فهمیده ایم و باقی می شود فضا سازی . البته در مردی از لندن تاکید روی انسان ها و واکنش های ان ها از باقی اثار بلاتار بیشتر است این گفته در ان کافه ی قدیمی ( یکی از لوکیشین های فیلم ) نمود پیدا می کند . این کافه محلی می شود برای تجمع تمام افرادی که به نوعی با قتل انجام شده ارتباطی دارند بی ان که یکدگیر را بشناسند . دوربین به طرف شخصیت اصلی در حرکت است از خارج قاب صدای 2 نفر می اید که درباره ی قتل انجام شده گفت و گو می کنند دوربین در چرخشی اشکارا به طرف ان ها حرکت می کند و صدای خروج شخصیت اصلی از خارج قاب به گوش می رسد . این نحوه ی داستان گویی حیرت انگیزه بلاتار است .
بلاتار در گفت و گوی دیگری اشاره می کند که فیلم هایش به زندگی نزدیک تر است تا به سینما . این کلید ورود به اثار و دنیای بلاتار است ، باید توجه کنیم که شاهد برش هایی از یک زندگی یا چند زندگی هستیم با تمام جزئیاتش قرار نیست اتفاقات زیادی بیفتد ، بلکه تک تک ان جزئیات خودش تبدیل به اتفاق می شود و معنایی به فیلم می بخشد .
در انتظار اسب تورین بلاتار می نشینیم !
این مطلب در بانی فیلم منتشر شده است ....
امتیاز من : ****1/2
امتیاز من : ***
با چهار فیلم قبلیه دارن ارنوفسکی شناختی از این کارگردان داشتیم ، شناختی که بیش از همه مبتنی بر این بود که با فردی طرف هستیم که شیوه ای خارج از سینمای هالیوود دارد ، دیدن فیلم پی (اولین فیلمش ) گواه همین موضوع بود .
کارگردانی که بیش از اندازه به فرم اثارش اهمیت می دهد ( چیزی که در هالیوود زیاد مرسوم نیست ) ثمره ی همین توجه به فرم این می شود که در قوی سیاه با استفاده از دوربین 16 میلیمتری اثر ساخته می گردد . دوربینی که مدت هاست از ان استفاده ای نشده بود .
شاید بهتر است برای ورود به دنیای فیلم کمی به نظریه های ارتور شوپنهاور فیلسوف بزرگ درباره هنر و رنج حاصل از ان رجوع کنم که بی شباهت به فیلم هم نیست .
(به عقیده شوپنهاور فعالیت زیبایی شناسانه حاصل نوعی خیانت است : این خیانت با شکستن یک طرفه ی پیمانی اغاز می شود که عقل را مقید به اراده می کرد . در هنر ، کارکردهای بازنمایی به یک باره نقش طبیعی خود و نقشی را که در تحقق بخشیدن به زندگی دارند را رها می کنند : این کارکردها ، نخستین بار ، به علایق اراده خیانت می کنند . به این نحو که به یک باره دنبال علائق خودشان می روند.
ثمره ی این خیانت به عقیده ی شوپنهاور بسیار مفید است . از یک سو ،ترک علائق اراده نوعی امادگی کامل عقلانی ،نوعی ازادی کامل نگاه را فراهم می کند که اشخاصی که در کار خلق کردنند از ان بهره مند می شوند .
از سوی دیگر ، ترک علائق اراده وقفه ای در رنج ایجاد می کند و باعث ارامشی سودمند برای عواطف می شود . )
این چند پاراگراف چکیده ای بود از گفته ها و برداشت های شوپنهاور از اراده و هنر .
حالا چیزی که در این فیلم هم شاهد ان هستیم جدای از این برداشت ها نیست ، ما در فیلم شخصیتی داریم به نام نینا (با بازی شگفت اور ناتالی پورتمن ) این شخصیت با قبول شدن در نقش اصلی یک اثر هنری ، عملا اراده و قدرت تفکر خود را از دست می دهد گویی ان نقش است که او را کنترل می کند و به جلو می برد ، این حرکت و دگرگونی نه سفری است از قهقرا به رستگاری و نه سفری است از رستگاری به قهقرا .
سفری است بین 2 انتخاب ، سفری است که اگرچه سخت وهولناک است اما به چیزی فراتر از رستگاری می رسد . این همان گفته شوپنهاور است ، وقتی قدرت اراده ی عقل به خاطر افرینش یک اثرهنری از بین میرود مطمئنا به ارامشی بزرگ ختم خواهد شد به یک جاودانگی !
نینا در این مسیر می تواند سرنوشت مادرش را انتخاب کند و یا سرنوشت دوستش یعنی تبدیل شدن به یک سوپراستار اما هیچ یک را انتخاب نمی کند .
این مسیردر عین این که کاملا ناخوداگاه و اتفاقی است اما ازادی کامل پشت ان نهفته است ، حرکت نینا با ازادی که خود او انتخاب کرده شروع می شود خود اوست که دوست دارد در این نقش جاودانه گردد خود اوست که با خودش برای تصاحب این نقش می جنگد !
اما اگر بحث را درباره نوع این حرکت و نحوه ی ان موقتا به کنار بگذاریم با عنصر دیگری طرف هستیم به نام تصویر .
تصویر از عناصر اصلی فیلم های دارن ارنوفسکی بوده ، توجه فراوان او به فرم اثارش قابل اعتنا است . در این فیلم هم از همین توانایی اش بهره می جوید و به کمک 2 ابزار این مسیر هولناک را به تصویر می کشد .
1- موسیقی : قسمتی ازریتم فیلم و فضا سازی ان بر عهده همین موسیقی است ، کلینت منسل پیش تر موسیقی چشمه و مرثیه ای برای یک رویا را نیز ساخته بود ، که هر کدام در زمینه موسیقی دستاوردی بودند به گونه ای که تصور مرثیه ای برای یک رویا بدون ان موسیقی غیر ممکن است .
تم اصلی فیلم براساس ساخته های چایکوفسکی است اما کلینت منسل با تیزهوشی و دگرگونی گاه گاه این تم به یک تجربه جدید رسیده که تلفیق موسیقی کلاسیک با فضایی نو است ، این موسیقی در 30 دقیقه پایانی به اوج خود می رسد و باز در دل اثر جای خودش را پیدا می کند . البته این موسیقی در ایجاد فضاهای رعب اور هم موثر است .
2- کارگردانی : پیشتر در ابتدای نوشته اشاره کردم دارن ارنوفسکی کارگردانی است که برخلاف جریان بسیار زیاد به فرم اثارش توجه دارد در این جا هم ای موضوع مشهود است ، تصاویر عامل اصلی ایجاد حس ترس در بیننده است ، که این تصاویر باز به لطف همان استفاده به جا از دوربین 16 میلیمتری کاملا ملموس شده است .
در کنار این عامل ، تدوین از اصلی ترین نکات فیلم می باشد ، در سکانس های رقص ، تدوین به قدری کنترل شده پیش می رود که گوی داریم یک پلان سکانس کامل را مشاهده می کنیم و باز در انتهای هر رقص با یک قطع به جا باز به همان راهروی باریک که مسیر سالن تمرین است بازمی گردیم (که کاملا موتیف وار تکرار می شود) .
حرکت دوربین در نماهای بسته به صورتی است که مدام در تعقیب شخصیت اصلی است و باز این خود از عوامل ایجاد ترس می شود .کارگردانی دارن ارنوفسکی در این فیلم به جایی می رسد که با پایان فیلم چیزی که در ذهنبیننده جای باز می کند تصاویر و اتمسفر خلق شده در کار اوست و این خود سندی است برجستگی کارگردانی در این فیلم .
قوی سیاه با یک فرم چشم نواز و داستانی خوب بهترین فیلم امریکایی امسال است ، فیلمی که بعد از کشتی گیر دوباره طرفداران ارنوفسکی را امیدوارتر نگاه می دارد.
امتیاز من : ***1/2
جيببري كه به دنبال پول و زندانياي كه به دنبال فرار نبود!
تكراري است اگر بگوييم روبر برسون تصويرگر زندگي انسان مدرن است. پس ديگر اين جمله را ادامه نميدهم ولي به جاي آن به زندگي خصوصي سه شخصيت بزرگ سينماي برسون وارد ميشوم.
ميشل ( جيب بر ) كليد زندگياش را در جيبهاي مردم جستوجو ميكرد. براي پول دزدي نميكرد. براي زندگي دزدي ميكرد.دليلي براي زندگي نميديد. انگيزهاي هم براي زندگي نداشت، پس معناي زندگي را در كاري كه انجام ميداد، خلاصه كرد. وقتي دستگير شد و به زندان افتاد ديگر معنايي براي زندگي نميديد و انگيزهاي هم نداشت اما در همان ميان چيزي كه هميشه در زندگياش خالي بود و تعريفش را هم نميدانست، نجاتش داد و در جديدي مقابل زندگياش گشود. ميشل معني عشق را نميدانست. آن را احساس نكرده بود، اما با ديدن زن در پشت ميلههاي زندان، زندگي را تجربه كرد. هرچند هنوز هم پشت ميلههاي زندان بود!
فونتن شخصيتي انقلابي پس از دستگيري تنها دليل زندگياش فرار بود. اين فرار مطمئنا براي آزادي نيست. اين موضوع را ميتوان هنگام آزادياش و نوع راه رفتن و نگاه كردنش ديد. او تمام مدت در زندان دليل زندگي را ايمان داشتن به فرار ميداند. چه غمگين است!
فونتن يك محكوم به مرگ است و حالا از زندان فرار ميكند. فكر نميكنم فرار فونتن از زندان ناشي از ترس از مرگ باشد، تنها و تنها يك دليل براي تحمل و ادامه زندگي است همين!
ايون (آخرين شخصيت فيلمهاي برسون) وارث تمام شخصيتهاي برسون هست. ايون بيگناه به زندان ميافتد و براي همين بيگناهياش همه چيز را از دست ميدهد نه زني برايش ميماند و نه بچهاي. اگر دو شخصيت قبل هركدام دليلي براي زندگي پيدا كردهاند و زندگي را در كار خلاصه كردهاند. ايون ديگر هيچ چيز براي زندگي ندارد نه معناي زندگي را ميفهمد و نه ايماني برايش باقي مانده است، چون بيگناه است.
حالا تنها تلاشي كه در تمام مدت زندگياش ميكند، جمع كردن قرصهايي است كه او را از اين دنيا به بيرون ببرد. واقعا غم انگيز است زندانياي كه تمام تلاشاش جمع كردن قرص است تا خودكشي كند.
با آزاد شدن او از زندان (كدام آزادي؟ او بيگناه بوده است) چيزي براي زندگي ندارد، هيچ احساسي هم برايش باقي نمانده است، نه محبت ميفهمد و نه هيچ چيز ديگر و اين همان دليل كشتن آن خانواده است. حالا او يك قدم به ان چيزي كه ميخواسته نزديكتر ميشود، فرار از اين دنياي سياه.
تمام تلاش برسون در فيلمهايش نشان دادن همين دنياي سياه و آدمهاي درونش است.
سينماي برسون از سادگي بيش از اندازهاي برخوردار است. سادگي كه دست يافتن به سينمايش را غيرممكن كرده. در سينماي برسون پيچيدگي وجود ندارد ولي به شدت تكاندهنده و تاثيرگذار است، نمونه بارز اين تاثيرگذاري در نماهاي پاياني فيلم «موشت» ( يكي از شاهكارهاي برسون) كاملا بارز است، برسون در اين فيلم شخصيت معصوم خودش را قرباني ميكند تا باز هم بيرحمي و سياهي همين دنياي مدرن را به رخ بكشد.
وقتي با سينماي برسون روبهرو ميشويم بهتر است اين را هم بدانيم كه برسون در فيلمهايش قرار نيست به ما قسمتي از زندگي را نشان دهد. آن را بازسازي ميكند اما هدفش فقط آن است كه تصاويرش را باور كنيم و به گفتههايش ايمان بياوريم.از همين روست كه ميگويم در سينمايش معمايي مطرح نخواهد شد. وظيفه مخاطبش فقط آن است كه آن را ببيند و باور كند. يكي ديگر از وجههاي تمايز برسون با ديگر كارگردانان پيرو او (كه كم هم نيستند) همين موضوع است.
روبر برسون در فيلمهايش احساسات رو كاملا حذف ميكند تا تماشاگر با شخصيت اصلي فيلمش بيشتر احساس نزديكي كند. از تماشاگر ميخواهد با شخصيت اصلياش زندگي كند حتي از ديد او همه چيز را ببيند. به فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» توجه كنيد. ما از دور به فونتن نمينگريم بلكه از دل همان سلول كوچك تا آخرين لحظه فرار در كنارش هستيم. شايد در اين دوره برادران داردن باشند كه به اين سبك نزديك شدهاند. با همين نكته ميتوان خيلي بيشتر و بهتر فيلمهاي برسون را درك كرد.
برسون را بايد شاعر رنجها و دردهاي آدمي هم دانست. براي اين مورد به فيلم موشت نگاه كنيد. آن كفشهاي بزرگ و كثيف آن موهاي شپش زده همه دردها و رنجهاي دختر كوچكي است كه هيچ كس دركش نميكند. و حالا اينجاست كه پايان تلخ و سياه اين فيلم براي ما قابل باورتر ميگردد، چون براي موشت مرگ بهتر از زندگي است همان طور كه براي ايون زندگي درجمع كردن قرصها براي خودكشي خلاصه شده بود!
در تفكرات و جهان بيني برسون، شانس و قضا و قدر جايگاه برجستهاي دارد. بهطوري كه در فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» ميبينيم كه فونتن فقط به لطف صداهايي كه ايجاد شده موفق به گريز ميشود.
يكي ديگر از علاقههاي برسون در فيلمسازياش استفاده از صداها به جاي تصوير ميباشد. به اين گفته از خودش توجه كنيد: ( زماني كه يك صدا ميتواند جانشين تصوير شود، بايد تصوير را كات داد يا آن را خنثي كرد. گوش، بيشتر به درون آدمي نزديكتر است و چشم به بخش بيروني. ) اين استفاده از صدا و دادن كاركرد بيشتر از حد معمول به آن، در دو فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» و «جيببر» بيشتر ديده ميشود.
امروزه طرفداران فراوان اين كارگردان از او به عنوان مردي روحاني فراتر از يك هنرمند ياد ميكنند. دليلش هم در آثارش هويداست.
به راستي كه روبر برسون هر چيزي را جور ديگر ميديد و تنها چيزي كه از ما ميخواست توجه به آثارش بود كه همان كليد ورود به آنها هم هست.
چاپ شده در تهران امروز
۱- الکساندر دست در دست دختر پشت به همه ی خطرات به سوی همان تک درخت اشنا حرکت می کنند ، گام های استوارشان دل هر کسی را خورد می کند ، تهدید ها ان دو را از حرکت نگه نمی دارد و این جاست که این جمله معنی بیشتری نسبت به مفهوم اصلی اش پیدا کرده است ، شلیک کن پسر عمو شلیک کن !!
۲- کیریل دست در دست دختر پشت به ان شهری که بوی خون و مرگ و انتقام می دهد با امیدی وصف ناشدنی به سوی سرنوشت می روند ، نوای موسیقی در این قسمت سراینده همین امید و استقامت این دو است ، همین امید و لبخندی که در چهره این دو است باز هم معنی این جمله را فراتر از ان چیزی که هست جلوه می دهد ، او عاشق من است !!
3- قبل از باران جای هیچ امیدی برای تماشاگرش ندارد ، در نشان دادن حقیقت جنگ از هیچ تصویری دریغ نمی کند ، در انتهای هر اپیزودش شخصیتش را برای پرورش شخصیت دیگر حذف می کند اما راز نهفته در نمای پایانی به تمام از بین رفته های فیلم وابسته است !
4- کیریل دست در دست ان دختر جوان به سوی امید و زندگی حرکت می کنند ، به چه چیز می رسند ؟ به مرگ رسیده اند ، ان هم نه مرگی که توسط دشمن باشد بلکه توسط خودی ،
5- الکساندر دست در دست دختر پیش به سوی ان تک درخت در حرکتند ان قدر مستحکم حرکت می کنند که کمتر کسی فکرمی کند ان جا اتفاقی خواهد افتاد اما ان ها به چه چیز رسیده اند ؟ باز هم به مرگ ، ان هم مرگی توسط دوستان !!
6- جمله ای در ابتدای فیلم گفته می شود : زمان هرگز نمی ایستد ، این دور هیچ وقت کامل نیست ، و به زودی باران خواهد بارید ... این جملات در پایان فیلم مفهومی خاص پیدا می کند ، گویی در جای دیگر تکرار شده است در حالی که می دانیم این کلمات همان هایی است که در ابتدای فیلم برایمان نا مفهوم بود ، درست است زمان نمی ایستد و باران هم بارشش شروع شده و بوی خون گرفته است و این مرگ است که هیچ وقت دورش کامل نمی شود .
7- قبل از باران فیلم بزرگی است ، ان قدر بزرگ که توصیف سکانس هایش در کلمات نمی گنجد .
8- فیلم تمام می شود و ما می دانیم قبل و بعد از باران چه اتفاقاتی افتاده است در واقع هیچ اتفاقی نیفتاده ، مطابق همیشه عده ای مرده اند و باز هم این دور کامل نیست !
وی در شهر مکزیکوسیتی، در محله ای متوسط و در همجواری ناحیه ای خطرناک و معروف برای گانگسترهایش، به دنیا آمد. پدر وی بانکدار ثروتمندی بود اما در زمان کودکی وی، پدرش ورشکست شد و همه چیزش را از دست داد. به گفته آلخاندرو، پدرش برای او یک قهرمان محسوب می شد زیرا در آن شرایط سخت، با پشتکار و اعتقاد یک مبارز از خانواده خود پاسداری می کرد. وی در سال ۱۹۸۴ به عنوان دی جی در ایستگاه رادیویی معروف مکزیکی WFM مشغول به کار شد. او از سال ۱۹۸۸ شروع به ساختن موسیقی برای شش فیلم بلند از جمله (۱۹۸۹) Garra de tigre نمود. او فیلمسازی را تحت آموزه های لودویک مارگولس، کارگردان لهستانی در مین و لوس آنجلس و کارگردانی را زیر نظر جودیت وستون در لوس آنجلس آموخت. اولین فیلم نیمه بلند او به نام Detrás del dinero در سال ۱۹۹۵ و برای شرکت تلویزیونی Televisa ساخته شد که بازیگر و خواننده معروف اسپانیایی میگوئل بوزه در آن به ایفای نقش پرداخت. فیلمنامه نویس گیلرمو آریاگا توانست پس از سه سال و نوشتن سی و شش چرکنویس، سرانجام سه داستان برای فیلم بلند (۲۰۰۰) عشق سگي بنویسد. این فیلم با بازی گائل گارسیا برنال نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسیزبان، برنده جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی جشنواره بافتا، جایزه بزرگ هفته منتقدین و جایزه منقدین جوان جشنواره فیلم کن و نیز جشنواره های متعدد دیگر در سراسر جهان گردید. گونزالز اینیاریتو پنجمین فیلم ("Powder Keg") از مجموعه فیلم های شرکت بی ام دبلیو ("The Hire") و نیز قسمت مربوط به مکزیک در فیلم (۲۰۰۲) ٠۱"٠۹'۱۱ سپتامبر ۱۱ که به بررسی تاثیرات ماجرای 11 سپتامبر در سراسر جهان می پردازد را در کنار فیلمسازان دیگری چون کلاود للوش، شوهی ایمامورا، کن لوچ، میرا نئیر، آموس گیتای و شان پن کارگردانی نمود. با 21 گرم جایگاه و سبک خود را در سینما تثبیت نمود و در جشنواره ونیز کاندید شیر طلایی نیز شد ، پس از ان با فیلم بابل که باز هم همان سبک و سیاق فیلم های قبلی او را داشت به سینما ها بازگشت و توانست جایزه بهترین کارگردانی جشنواره کن را نیز تصاحب کند . 21 گرم و بابل فیلم هایی بودند که ایناریتو در هالیوود ساخته است . امسال هم با فیلم زیبا در بخش مسابقه جشنواره کن حاضر بود و نظر مثبت منتقدان را هم جلب نمود . همچنین ایناریتو سال گذشته داور 22 جشنواره فیلم توکیو نیز بود . با این مقدمه وارد سینمای ایناریتو خواهیم شد : ابتدا ویزگی های سینمایی این کارگردان را با هم مرور خواهیم کرد : 1- تدوین غیر خطی 2- ارتباط 3- حادثه تدوین غیر خطی مهم ترین عنصر فیلم های ایناریتو است ، این کارگردان با شکست زمان و معلق کردن روایت در زمان های مختلف که به لطف همین تدوین غیر خطی ممکن شده است به سبک تازه ای در سینما راه پیدا کرده که از اصلی ترین عوامل محبوبیت اوست این نوع روایت اغلب باعث اپیزودی شدن فیلم های شده است . ارتباط یکی دیگر از مولفه های سینمای اوست ، در تمام فیلم های ایناریتو این ارتباط کاملا برجسته است ، شخصیت ها (چه اصلی و چه فرعی ) در جایی به هم مرتبط اند و تاثیرشان را روی یکدیگر می گذارند این ارتباط با همان حادثه همراه است یعنی اصلی ترین دلیل برقراری این ارتباط حادثه ای است که وقوع می دهد . در عشق سگی با تصادفی که در طول فیلم برای تاکید بیشتر 3بار می بینیم تمام عناصر اصلی داستان در کنار هم قرار می گیرند گویی مرکز ثقلی درست شده است ، گاه در 21 گرم با تصادف جک با افراد یک خانواده همراه می گردد که نه تنها این ارتباط روی جک تاثیر گذاشته بلکه خانواده دیگری را نیز نابود کرده است و در فیلم بابل هم این ارتباط از طریق جستجو در میان عوامل یک حادثه ( که همان تیز خوردن است ) روی می دهد . فیلم های ایناریتو را اگر به تریتب از عشق سگی تا بابل بررسی کنیم به نتیجه ای خواهیم رسید ، ان هم جهانی شدن داستان است . اگر ایناریتو در عشق سگی ضعف شخصیت هایش را با گم شدن ریچی به تصویر می کشد و در 21 گرم به درون مشکلات خانواده می رود در بابل ( باز فارغ از این که خوب است یا بد ) به زبانی جهانی در عدم ارتباط رسیده است ، در این جا دیگر شخصیت ها از ملیت های مختلفی هستند که هرکدام شیوه زندگی خود را دارند در این جا این ارتباط خیلی کم رنگ برقرار می شود گویی همه در این زمینه مشکل دارند این جاست که چهره ان دختر زاپنی معنی و مفهوم می یابد ، او نیز به دلیل کر . لال بودن توان برقرای ارتباط ندارد و از این رو به هر روشی دست می برد ، در واقع ایناریتو کل جهان را این بار نشانه گرفته است . در سینمای ایناریتو این برقراری ارتباط جنبه ای فرا انسانی یافته است ، که البته این موضوع در عشق سگی برجسته تر می نماید ، در همین فیلم همان قدر که روی ارتباط انسان ها تاکید دارند روی ارتباط سگ ها با انسان های نیز تاکید شده است ، شاید گفتن این جمله بهتر باشد که سگ ها نمادی می گردند برای نمایان کردن ضعف های ادمیان ، و این یکی از اصلی ترین دلایل بهتر بودن عشق سگی نسبت به سایر اثار ایناریتو است (البته از نظر نگارنده ) حالا باید قبول کرد که ایناریتو تنها با 3 فیلم به این مشهوریت رسیده است ، و منتظر دیدن اخرین اثرش نشست.
چاپ شده در روزنامه تهران امروز
ارنست اینگمار برگمان در ۱۴ جولای ۱۹۱۸ و در شهر اوپسالای سوئد متولد شد. آشنایی وی با سینما در دوران کودکی و با هدایت مادربزرگش شکل می گیرد. در واقع مادربزرگ اینگمار او را به تماشای نمایش های مختلف می برد که البته این امر دور از چشمان پدر که دیدی سختگیرانه داشت، صورت می گرفت. وی در سال ۱۹۳۷ وارد کالج دانشگاه استکهلم می شود تا در زمینه هنر و ادبیات مشغول به تحصیل شود. گرچه برگمان فارغ التحصیل نمی شود اما دست به نگارش چند نمایشنامه و یک اپرا می زند و خود را به عنوان یک دستیار کارگردان تئاتر، مطرح می سازد.
از سال 1941 فعالیت برگمان در زمینه سینما با فردی به نام الف شوبرگ کارگردان سوئدی اغاز می شود و فیلم اشفتگی با فیلم نامه برکمان و کارگردانی شوبرگ موفقیت جهانی می یابد . از بعد از ان موفقیت های برگمان در عرصه ها بین المللی اغاز می گردد وی در سال 1955بافیلم لبخندهای یک شب تابستانی موفق شد نامزد نخل طلای کن نیز گردد .او علاوه بر این 3بار دیگر نیز کاندید دریافت نخل طلای کن نیز می گردد .
در سال 1997 طبق نظرسنجی های انجام شده توسط بزرگان فیلم سازی چون وودی الن ، ویم وندرس و اسکورسیزی و ... نخل نخل های طلا به برگمان اهدا شد .
البته نگاه اسکار به برگمان بسیار قابل توجه است به صورتی که وی با سه فیلم همچون در یک اینه ، چشمه باکرگی و فانی و الکساندر جایزه بهترین فیلم خارجی زبان را دریافت کند .
سینمای برکمان به شدت شخصی است ، فیلم هایش کاملا نظریات برگمان را منتقل می کند ، سیر صعودی کارهای برگمان فوق العاده است نزدیک به 60 فیلم در کارنامه اش دیده می شود که هر کدام چه از لحاظ فرم و چه از لحاظ محتوا بی نظیر است . مولفه های اصلی فیلم های برگمان را می توان ترس از مرگ و واکنش به ان ، مشکلات درونی و فراموشی خدا و اواخر عمرش نوع زندگی های حانواده هاست که فقط یک دیگر را تحمل می کنند و خیلی اسیب پذیر هستند و به کوپکترین ضربه ای نابود می شوند .
فیلم پرسونا ساخته برگمان هنوز هم از لحاظ فرم و شیوه روایتش در تاریخ سینما یگانه است به گونه ای که اثار دیوید لینچ هم با تمام ان ساختار خارق العاده نمی تواند به ان برسد .
علاقه برگمان به مقوله زنان بسیار اشکارا در فیلم هایش دیده می شود به گفته خودش او زنان را ان گونه که هستند در فیلم هایش به تصویر کشیده است .
باید برگمان را یکی از بزرگترین روشنفکران اروپایی به حساب اوریم به جز پرسونا که قبل تر به ان اشاره کردم باقی اثار برگمان هرگز از لجاظ فرم سبک جدیدی را در سینما نیافریدند ( البته ان گونه که دیگر کارگردانان چون گدار و بونوئل و ... در زمینه فرم مولف هستند ) ولی پیام و ماهیت گفته های برگمان باعث شده او موفق گردد مسائل عمیقی فلسفی را در قالب سینما بیان کند . این موضوع را در تک تک فیلم هایش می توان جستجو کرد ، بازی کردن با مرگ در مهر هفتم ان تغییر شخصیت و دگرگونی در پرسونا و پایانش مرگ ناراحت کننده و شدیدا تاثیر گذار اسکار در فانی و الکساندار همه و همه از همان فلسفه و دیدگاه برگمان منشا گرفته اند که حال بیان سینمایی یافته است .
تمام تکنیک های تصویر و حتی عکاسی را در فیلم های او می توان دید، تا جایی که همچنان قابل استناد و ارجاع می باشد، سبک اکسپر سیونیسم و سوررئالیسم از مشهورترین و بهترین شیوه ها و سبک های موجود در فیلم های «برگمان» می باشند.جالب است بدانید این کارگردان متفاوت، به مدت ۲۰ سال با یک گروه بازیگر و عوامل فنی کار کرده، بازیگرانی که زیاد مشهور نبود و از حواشی و جنجال به دور بوده اند.«اینگمار برگمان» کارگردان فوق العاده بد اخلاق و به «کارگردان شیطانی» معروف بوده است.
در سال 1976 دولت برگمان را مجبور کرد تا پولی که به دولت بدهکار است پس دهد حال ان که در این ماجرا برگمان بی گناه بود و در گیر یک کلاهبرداری بزرگ شده بود این موضوع تاثیر فراوانی روی او گذارد به طوری که او دچار یک فروپاشی گردید و مدت ها فیلم نساخت .
سنمای برگمان مملو است از استعاره ها و کنایه های پیچیده ، که در تمام طول دوران فیلم سازی اش عده ای ان را به عنوان یکی از اصلی ترین ایرادات وی به حساب می اوردند ولی او در جواب ان ها حرفی جالب زده است : :«امیدوارم کار به جایی نرسد که فکر کنم ساختن فیلمی قابل فهم برای مخاطب، مهم ترین وظیفه یک فیلم ساز است.این کار اتفاقا خیلی هم مشکل است.
حال آن که ساختن فیلم های شخصی نسبتا آسان است، ولی احساس نمی کنم که یک کارگردان حتما باید لقمه را بجود و در دهان مخاطب بگذارد.
او رفته رفته با فیلم هایش باید سعی کند مخاطبش را کمی جلوتر ببرد.
برای مخاطب خوب است که قدری کله اش را به کار بیندازد.ولی کارگردان هرگز نباید فراموش کند که فیلمش را برای چه کسی می ساز.))
با توجه به این فیلم های اخر برگمان و به خصوص فانی و الکساندر ساده تر از باقی اثار برگمان روایت گردید و از این رو در اکران هم به موفقیت رسید .
اينگمار برگمان از سال 1995 که همسر خود، اينگريد فون روزن را از دست داد بيشتر اوقات خود را در انزوا و تنها در جزيره فارو در کنار درياي بالتيک، جايي که بيشتر فيلم هاي خود را در آن جا فيلمبرداري کرد؛ سر کرد و در خانه خود در همين جزيره، براي هميشه، «آرام» چشم هاي خود را به روي دنيا بست.
به گفته خواهرش مرگ او ارام توصیف شده است .
در پایان به برخی از مشخصه های بارز سینمای او از درون فیلم هایش می پردازیم .
بیگانگی انسان با خود یکی از مشخصه های سینمای اوست به گونه ای که در پرسونا بازیگر اصلی ناگهان در صحنه تئاتر به سکوتی خود خواسته دست می زند و در تمام طول فیلم سکوت را بر می گزیند تا تغییر شخصیت می دهد .
ترس از مرگ ، که بارز ترینش را در فیلم فریاد ها و نجوا ها می بینیم ، جایی که یکی از زنان فیلم در بستر مرگ فریاد کمک به سر می دهد ، از طرفی در فانی و الکساندر هم در هنگام مرگ ان خانوم مسن ان ترس از تاریکی و مرگ به خوبی دیده می شود .
فشار و ازار مذهب ، در فیلم فانی و الکساندر به خوبی دیده می شود که با نام تربیت درست چگونه الکساندر را تنبیه می کنند ، یا در فیلم the hets به خوبی فشار انسان های مذهبی قابل رویت هست که البته این موضوع ریشه در کودکی برگمان دارد زیرا پدرش هم این اعمال فشار ها را بر او داشته است به گونه ای که او از همان کودکی ایمانش را به خدا از دست می دهد .
ارنست اینگمار برگمان از بزرگترین کارگردانان اروپایی و تاریخ سینما است که به طور مستقیم بر خیل عظیمی از کارگردانان تاثیر مستقیم داشته است . امروزه سینمای او بسیار مورد توجه روشنفکران و محققان است زیرا فیلم هایش خود یک کلاس درس فلسفی نیز می باشند .
چاپ شده در روزنامه تهران امروز
killing-dogs.blogfa.com
این وبلاگ تعطیل شد ...
( تنها دلیلی که حظفش نکردم این بود که یه روزی شاید نگاهش کردم ) ...
۱. از همون اول که خبر ساخت الیس در سرزمین عجایب رو شنیدم خیلی امیدوار نبودم که به بقیه کارهای تیم برتون برسه ولی الان که نگاه کردم دوستش دارم بیشتر از چیزی که فکرشو می کردم و الان می گم اگه تیم برتون یکم اون خلاقیت و ظرافت های کارهای دیگشو تو فیلم پیاده می کرد فیلم شاهکار بود .... پس پیش به سوی مکانی لا زمان و لا مکان به نام سرزمین عجایب ...
۲. یادداشتی نوشته بودم بر فیلم دموکراسی تو روز روشن که این جا بخونید .
۳. و در این جا که کمتر از ۱۰ روز تا جام جهانی مونده حمایت خودمو از فرانسه و مخصوصا ریبری اعلام می کنم ...
۴. و البته مرگ سینمای ایران رو هم تبریک عرض می کنم .
یک شاهکار دو صدایی از مهسا وحدت و سم مک کلین عاشق اهنگش شدم .
دیدن گنجه درد یکی از بدترین تجربه های فیلم دیدنم تو این چند وقت بود از طرفی حسرت برای یک مرد جدی که بی شک بهترین فیلم سال بود و اسکار را نبرد ( البته دیگر از اسکار نا امید شدم ) و از طرفی تعریف چند تن از دوستانم که چه چیزها گفتند و ما چه دیدیم !!!!!
بی شک گنجه درد فیلم بدی است که دلایلم را به موقعش کامل خواهم گفت .
در این موقع هاست که باید به سینمای کلاسیک پناه برد سینمایی که خاصیت های معجزه اسایی دارد و نمی دانم چرا از ان فاصله گرفتیم ...
این جاست که روبر برسون پروردگار سینمای معناگرا به فریادت می رسد تا یاد بگیریم گنجه درد فیلم معنا گرایی نیست ( البته ارجاع به سخنان کسی نیست فکر بد نکنید ! ) .
همین ...
در ادامه مطلب می توانید یادداشت من بر فیلم یک محکوم به مرگ گریخته است را بخوانید .
موسیقی جالبی داره این فیلم ... یک جوری در تار و پود فیلم تنیده شده و خیلی هم ساده است ... گوش دادنش خالی از لطف نیست .
هدیه ام از تولد
گریه بود
خندیدن را تو به من اموختی .
سنگ بودم
تو کوهم کردی
برف می شدم
تو ابم کردی
اب می شدم
تو خانه یدریا را نشانم دادی .
می دانستم گریه چیست
خندیدن را
تو به من اموختی .
(به خاطر جدیدترین مجموعه شعر شمس لنگرودی )
نقد من بر فیلم طلا و مس را می توانید در ادامه مطلب بخوانید .