اینم اخرین فیلم نامه که قولش رو داده بودم ... نظراتتون رو دربارش بگید ... ممنون...
شخصییت ها :
رامبد : جوانی 28 یا 29 ساله – ظاهری اشفته – موهای بلند – متفکر علاقه مند به فیلم و موسیقی
1-خارجی – کنار دریای مازندران – غروب
رامبد در صخره ای بلند روبه دریا نشسته است و دوربین او را از پشت می گیرد و دریا به خوبی معلوم است و هوا ابری و گرفته است و دریا طوفانی و پر تلاطم می نماید.
رامبد ضبط صوت کوچکی در دست دارد و دران چیزی می گوید.
رامبد (در حال ضبط صدا ): تو یه فیلمی دیده بودم الان درست اسمش یادم نیست که بازیگر اصلیش می گفت انسان همیشه دم مرگ تمام زندگیش رو می تونه مرور کنه – نه ببخشید خاطرات خوبه زندگیشو می تونه مرور کنه ( صدای موج دریا هم می اید ). من متاسفانه همین جوری نمی تونم خاطرات خوشمو مرور کنم اصلا نمی دونم خاطره ی خوشی هم داشتم یا نه.
صدای تیک می اید ( قطع شدن ضبط صوت )
در همین هنگام تصویر سیاه می شود و تیتراژ پخش می شود.
رامبد کیف خود به همراه تلفن همراهش را کنار صخره می گزارد و می ایستد.
( صدای موج هایی که به صخره می خورد می اید.)
به دریای پر تلاطم نگاهی می اندازد.
و خودش را به داخل دریا پرتاب می کند.
2- خارجی – پارک – ظهر
کودکی 3 ساله در حال راه رفتن در پارک است ( کودکی رامبد ) و به طرف پدرش می رود.
مادر رامبد : الهی قربونت بشم پسرم . می بینی چقدر قشنگ راه میره .
تصویر سیاه می شود.
3-داخلی – اتاق – ظهر
تصویر دوباره روشن می شود.
رامبد ( کودکی 7 ساله ) پشت میزی نشسته و پدرش کنار او ایستاده است .
رامبد کتاب نخودی جلویش است و شروع به خواندن می کند و دوربین از دور او را میبیند و بعد از چند دقیقه پدر صورت رامبد را بوس می کند.
4- خارجی – صخره بزرگ – غروب
جوانی شمالی به طرف صخره ای نزدیک دریا می اید و وسایل رامبد را روی صخره می بیند و اطراف را نگاهی می اندازد .
و ضبط صوت را بر می دارد و و نوار را به عقب بر می گرداند و روی صخره می نشیند.
صدای امواج هر لحظه بیشتر می شود.
جوان شمالی ضبط را روشن می کند و به گوشش نزدیک می کند.و صدای رامبد در ان شروع به پخش می شود.
دوربین به طرف دریا می رود و امواج را می گیرد و صدای رامبد هم پخش می شود که می گوید.:
(7 سالم بود که مامانمو از دست دادم. اصلا نتونستم بفهمم دوستش دارم یا نه ....)
بعد از گفتن این جملات صدای امواج بیشتر می شود و دیگر صدای ضبط به گوش نمی رسد.
5- خارجی – پارک – غروب
پاییز است و برگ همه درختان اطراف پارک ریخته است رامبد ( کودکی 12 ساله ) با دوچرخه در حالی که اواز می خواند از ان جا می گذرد و برگ ها شروع به حرکت می کند .
و از دوربین مدام دور می شود و در مسیر نا پدید می شود.
6- خارجی – کنار دریا – غروب
صدای امواج بلند می شود و ناگهان صدای ضبط دوباره پخش می شود.
(یادمه یه روز تو پارک از دوچرخه افتادم دوچرخم خراب شد و اون اخرین دوچرخم بود .... ولی من دوچرخه دوست داشتم ...دیگه هم نتونستم بخرم ... حالا که نتونستم بخرم خیلی کفری ام ....)
صدای امواج دوباره می اید و ضبط صدایش قطع می شود...
7- داخلی – امفی تئاتر – بعد از ظهر
رامبد ( جوانی 16 ساله ) در حال سه تار زدن است و جمعیت نسبتا زیادی هم ان جا هستند .
بعد از چند دقیقه رامبد ساز زدن را تمام می کند و مردم او را تشویق می کنند.....
8 – خارجی – روی صخره – غروب
جوان شمالی رو صخره نشسته و یک پایش را بالا اوردم و دیگری را دراز کرده است و ضبط صوت رامبد در دست اوست و سر خود را میخاراند .....
صدای ضبط صوت دوباره می اید .
(سه تارو کنار گذاشتم اونم به خاطره لج بازی و بچه بازی فقط 16 سالم بود که دوتار رو دوست داشتم ولی چون پدرم وضع خوبی نداشت نتونستم بخرم ... وای یادم رفت اینو بگم من پدرمو تو 15 سالگی از دست دادم ... اصلا حواس ندارم .... منم همین جوری دیگه سازو کنار گذاشتم درحالی که سه تارو دوست داشتم ولی دوتارو بیشتر می خواستم .... چاره ای نبود دیگه .... ولی واقعا دوتارو می خواستم .... یکم که گذشت دیگه کلا هیچی نمیخواستم ... نه سه تار و نه دوتار و نه هیچ چیزه دیگه.... )
در همان لحظه چند مرد بزرگ با قایقی کوچک به داخل دریا می رفتند ...
و صدای تیک امد....
9- داخلی – کافی شاپ – عصر
رامبد ( 22 ساله) روبه روی طناز نشسته است و به او نگاه میکند.
رامبد (با لبخند): میدونی طناز همیشه دوست داشتم یکی
مثله تو دوست من بشه ....
طناز( سرش را تکان میدهد): اره می دونم همیشه می گفتی دوست
داری دوست دخترت عقایدش به تو بخوره ..
طناز خنده ای میکند و میگوید: حالا هم عقاید ما به هم می خوره .........
دوربین از کافی شاپ بیرون میرود و ان ها را که درحال خنده اند را می گیرد.....
10 – خارجی – ساحل – غروب
غلام علی از دور به طرف ساحل می اید و کلاهی حصیری بر سر دارد .
کمی ان طرف تر....
غلام علی کنار مازیار روی صخره می نشیند و در حالی که کلاهش را درست میکند می گوید:
چی گوش میکنی؟
مازیار : نمیدونم این موبایل و ضبط صوت رو پیدا کردم دارم گوش میدم نوارشو ....
قلام علی : حالا چی میگه ؟
مازیار : نمیدونم انگار داستانه زندگیشو داره میگه .....
قلام علی : خودش کجایه ؟
مازیار : کی رو میگی؟
قلام علی : با با صاحب این ضبط صوت دیگه ...
مازیار : نمیدونم ..... بزار بقیشو گوش کنیم ......
صدای تیک می اید......
نوار دوباره شروع به پخش میشود ..... و مازیار و غلام علی روی صخره نشسته اند...
( نمی دونم چند وقت از دوستیمون گذشته بود ولی به نظرم خیلی وقت بود که با طناز دوست بودم ولی نمی دونم یک باره چی شد زد به سرش که ما به درده هم نمیخوریم و تو مانع از پیشرفته من میشی و از این جور حرف ها ... منم هیچ کاری نکردم اخه خودمم خیلی این دوستی بابه میلم نبود یعنی دوستی با هیچ کس بابه میلم نبود .... اونم رفتو کم کم زندگی هم برای من داشت تموم می شد..... )
غلام علی ضبط رو گرفت و ان را قطع کرد .
و گفت : با با این شهری ها هم خولن من که چیزی
نفهمیدم تو فهمیدی؟
مازیار ( صورت خود را می خاراند ) : نمی دونم والا ......
خیلی می خواستم ببینمش ..... بیچاره با با و مامانشو از دست داده ....
غلام علی ( با خنده ) : مگه من با با و مامانمو از دست ندادم.
تصویر سیاه می شود.
11 – خارجی – صخره – غروب
رامبد روی صخره و روبه رو به دریا نشسته است ودوربین پشت او قرار دارد و صدای امواج دریا می اید .
تصویر کم کم سیاه می شود و صدایی به گوش میرسد که می گوید :
برید امبولانس خبر کنید ..... عجله کنید .... یک نفر تو اب غرق شده ....
تیتراژ پایانی پخش می شود.......