گزارشی از نشست بازیگری حرفه ای در مشهد
یکشنبه ی هفته یپیش نشستی با عنوان«بازیگری در سینمای ایران» با حضور بازیگر خوب وپرکار سینمای ایران حمید فرخ نژاد در مشهد برگزار شدکه مسعود یادداشتی در توصیف حال وهوای آن جلسه نوشته که به همراه چند عکس و فیلم از آن جلسه در زیر بخوانید و ببینید...
به نام دوست
از قرار معلوم چنديست كه رسول صدر عاملي و گروهش براي ساخت آخرين قسمت از سه گانه ي ((مشهد شهري كه دوستش دارم))كه درباره ي زائران حرم مطهر حضرت رضا(ع) است در مشهد به سر مي برند.همان طور كه مي دانيد دو اثر قبلي ((شب)) و ((هرشب تنهايي))بودند كه هر دو را به نوعي زياده از حد دوست مي دارم.نمي دانم شايد هم چون فيلمها در جايي كه من زندگي مي كنم ساخته شده اند و اينبار قرار است بر روي پرده ی سپيد سينماهاي شهرم شخصيتهاي داستان را در خيابانها و مكانهايي ببينم كه شايد كمي آشنا به نظر برسند،و احتمالا فشار زيادي به خودم بیاورم تا بالاخره كشف كنم كه مثلاً اِاِ..اين خيابان ، خيابان فلان است و شايد روزها و شبهايي بوده اند كه من هم در آنها قدم زده ام واين احساس سراسر وجودم را فرا بگيرد كه هي اینبار،اينجا مشهد است،شهري كه دوستش دارم...
و ظاهراً قرار است كه آخرين قسمت از اين سه گانه ((شب و قسم به دلتنگي))نام داشته باشد و از بازيگرانش هم تنها حميد فرخ نژاد و پريوش نظريه را مي شناسم . داستان فيلم هم از اين قرار است كه امير و مهرانه زن و شوهري هستند كه از يكديگر متنفرند اما مجبورند يك شبانه روز را هر طور شده با هم سپري كنند...
واما،داستان ماهم از آنجايي شروع مي شود كه يكشنبه ی هفته ی پيش حوزه ی هنري مشهد اين فرصت را مغتنم شمرد و از حميد فرخ نژاد دعوت كرد تا در جلسه اي با عنوان ((بازيگري در سينماي ايران))شركت كند و از آن طرف تمام بروبچه هاي پاتوق تأتر و فيلم كوتاه را نیز خبر كرد تا همه چيز دست به دست هم بدهد و حوزه ی هنري مشهد در يكشنبه دوم اسفند ماه با انبوهي از جمعيت روبه رو بشود و من حدس مي زنم كه مسئولين برگزاري احتمالاً يادشان رفته بود كه آن روز و در آن ساعت جلسه ی هفتگی شعر هم برگزار مي شود و وقتي 20 دقيقه به شروع برنامه ناگهان از يكي ديگر از سالنها گروه گروه از شاعران گرامي به جمعيت سينمايي و تأتري جمع شده در حياط حوزه اضافه شدند و هي به هم سيگار تعارف كردند و بر لب گذاشتند و آتش زدند نهايتاً كار به جايي رسيد كه ديگر آسمان بالاي حياط معلوم نبود و به سختي مي شدغریبه را از آشناتشخیص داد...!لذا برگزار كنندگان درخواست كردند كه در سالن منتظر بمانيم تا مبادا همسايه هاي محترم شرطي شوند كه اينجا آتشی چيزي گرفته و زحمت كشيده و به آتش نشاني خبر بدهند...!
آن طور كه اعلام شده بود قرار بود حميد فرخ نژاد 7:30 دقيقه در سالن حاضر باشد و ما هم كه عمراً اصلاً چنين انتظاري نداشتيم چرا كه اينجا معمولاً همه ميهمانان محترم حداقل با نيم ساعت تأخير تشريف مي آورند.(ومن نمي دانم چرا؟اما معروف است كه مي گويند اين طور كلاسش بيشتر است ...!و من باز هم نمي فهمم چرا؟باري شايد مشكل از نفهمي بنيادي حقير باشد!)اما خوشبختانه اينبار ميهمان محترم آنقدر به وقت خودش و ديگران احترام مي گذاشت كه ساعت 7:35دقيقه وارد سالن شد. (ومادرعجب ماندیم ازاین سنت شکنیه بس بزرگ!)وجمعیت که مثل خود من بعد از ديدن ((به رنگ ارغوان))بسيار شوق ديدن قهرمان فيلم رااز نزديك داشتند.به احترامش ايستادند و برايش كف زدند و بعد كليپي از هنرنمايي هاي حميد فرخ نژاد در فيلماي ارتفاع پست و چهارشنبه سوري پخش شد.كه الحق هم پلانهاي به يادماندني بودند.(و نمي دانيد كه ما از يادآوري آن صحنه ها در آن شب چه لذتها كه نبرديم و نمي بريم!شما هم بيادبياوريد وقتي كه قاسم اسلحه به دست در هواپيما لبخندي عصبي مي زند و مي گويد : موخٌلم؟!آره ولي اين داستان مرديه كه...و يا سكانسي كه در چهارشنبه سوري فرخ نژاد و پانته آ بهرام در ماشين روبروي هم قرار مي گيرندو...
طولاني اش نمي كنم سرانجام حميد فرخ نژاد با تشويق مجدد حضار روي سن رفت . و جلسه رسماً شروع شد.فرخ نژاد در همان ابتدا خيلي شاهانه حكم كرد كه من سئوالات در كاغذ را جواب نمي دهم و ترجيح مي دهم كه پرسش و پاسخ رودرو باشد تا بتوانيم با همديگر درگير شويم . البته نه فيزيكي!(و ما چقدر از اين حركت خوشمان آمد!)آخر من از سئوالات كاغذي متنفرم.
و خوشبختانه جلسه تاپایان نيز درست به همين طريق پيش رفت و هر چه از آن مي گذشت جدي تر و اصولي تر مي شد.و يواش يواش افرادي هم كه براي ابراز علاقه هاي سطحي به فيلمهاي فرخ نژاد آمده بودند جلسه را در حوصله خود نديدند و رفتند و چه خوب كه بحثهاي مفيدي پيرامون بازيگري در سينما و تأتر شد و جميد خان از تجربياتش گفت:از اينكه حدود 9 سال دستياري كرده و البته توصيه هايش كه بسيار جالب و واقعي بودند.به خصوص آنجايي كه گفت:«اولين توصيه من اين است كه آقا زار و زندگيتان را بفروشيد بياين تهران !والسلام!»و جمعيت يكپارچه تشويقش كردند چرا كه در عوض اينكه آن بالا بنشيند و به آنها وعده هاي رويايي بدهد كه مثلاً نه ! همين جا تلاش كنيد و از اين جور مزخرفات سعي كرد ما را توصيه كند تا با حقيقتي رو به رو شويم كه دير يا زود بايد قبولش كنيم و به آن تن بدهيم ...
خلاصه اينكه حميد فرخ نژاد را دوست مي دارم به خاطر بازي هاي ديدني اش در فيلمهايي كه از او ديده ام. (شما را نمي دانم اما من يكي واقعا سكانس اول بيداري روياها كار محمدعلي باشه آهنگر را دوست دارم و به اعتقادم همان سكانس خودش يك فيلم كامل و تمام عيار است و مهمتر از همه اينكه يك فرخ نژاد چند دقيقه اي فوق العاده دارد.)
وشایداو را دوست مي دارم چرا كه او هم قلباً ما را دوست داشت و آن چنان دقيق و جدي و با تمام وجود به سئوالهايمان پاسخ مي داد كه باورش حتي براي خودمان هم كمي سخت بود.و او را دوست مي دارم به خاطر شوخي هاي صميمي اش با افرادي كه اولين بار بود كه او را از نزديك مي ديدند و آرزو مي كنم كه هميشه در كار و زندگيش سربلند باشد و حالا هم كه اين يادداشت به پايان خودش نزديك و نزديكتر مي شود دلم برايش قدري زياد تنگ شده است ...
و باز هواي به رنگ ارغوان دارم ...
مسعود صفري