ایده هایی برای ملانکولیا ساخته لارس فون تریر
حضور و غیاب، یا چگونه شخصیت های فیلم با (نبودنشان) ، بیشترین
حس (حضور) را ایجاد می کنند ؟
در ابتدا همه (هستند) ، حتی مادری که اعتقادی هم به مراسم ندارد . با پیشرفت فیلم
و رفتن شخصیت ها (بودن ) جایش را به (حضور) می دهد .
و این حس (حضور ) است که سکوت را در فیلم حاکم می کند . رفتن شخصیت ها به معنای
خارج شدن ان ها از دایره فیلم نیست . بل به معنای پرنگ شدن (حضور) ان هاست . پدری
که در تمام لحظات بودنش ، چندان معنایی پیدا نمی کرد با ترکش ضربه ای مهلک بر
جاستین وارد می کند . گویی به اندازه تمام انسان هایی که انجا بودند ، و حالا
نیستند . تنهایی هست !
و در انتها گویی تنها 3 نفر باقی مانده اند در کنار تمام انسان هایی که نیستند اما
حضورشان احساس می شود .
در این فیلم ، برای بررسی شخصیت ها باید هم بودن و هم نبودنشان را در نظر گرفت.
----------------------------------------
ترس از مرگ یا چگونه مرگ در یک لحظه بهتر از مردن در هر لحظه است ؟
ترس از مرگ در تمام لحظات ، در تمام فرایند های ذهنی و جسمی همراه انسان است . عده
ای ان را نادیده می گیرند و عده ای به یادش هستند . گروهی که نادیده گرفته اند
گمان برده اند که ترس از مرگ وجود ندارد ، حال ان که کسانی که با ان روبه رو هستند
در مواجه با ان ارامش می یابند .
جاستین ، در تک تک لحظات در یادش هست که تنهاست و می داند که زندگی عمر چندانی
ندارد . او در برخورد با پایان قدرتمند است چرا که الام و دردهای بشر را بیش از
اندازه بزرگ می داند . او می داند که کسی نیست و انسان تنهاست .
اما کلیر ، تنها زندگی می کند که بزرگ شدن بچه اش را ببیند ، او نمی خواهد باور
کند که همه تنها هستیم ، هیچ کس نیست . او زندگی می کند تا خدا را باور کند حال ان
که می دانیم او چیزی نخواهد یافت و این مرگ بیهوده و این جهان خالی از خدا ترسش را
بیشتر کرده است .
اما شخصیت سوم ، که به زعم من شخصیت اصلی است . زندگی می کند ، همه به او تکیه
کرده اند ، جسور است و منطقی . فقط به چیزی که می بیند باور دارد . او همان کسی
است که به هنگام می میرد . درست زمانی که همه به او نیاز دارند ، می میرد . دلیلش
هم معلوم است زیرا خودش دیگر نیازی به خودش ندارد . حتی امکان مرگ دیگری را هم می
گیرد . او نجات دهنده هم هست و او (جان) است .
------------------------------------------
می ماند ان لحظه درخشان انجا که همه می روند ، و جاستین روی میزها نشسته است و با
کفش هایش بازی می کند ، اودر ان لحظه غم های تمام کسانی را که نیستند بر دوش کشیده
است . او خسته است . خیلی خسته ...
ملانکولیا : ****