غایبی حاضرتر از مرگ / نگاهی اجمالی به یه حبه قند
1- همه برای عروسی آخرین دختر خانه (پسندیده) به خانه ی قدیمی باز می گردند، همه چیز زیبا است، همه اختلافشان را کنار گذاشته اند و در حال خوشحالی اند در این میان دایی، بزرگ خانواده از این وصلت ناراضی است و این نخستین واکنش منفی است، خودش نگرانمان می کند ولی انقدر همه چیز ارام پیش می رود که تمام فکرمان به ادم های ان خانه متمرکز شده است، این جاست که اهمیت فرم بی نظیر فیلم هم مشخص می شود، کمپوزسیون های بی نظیر در نماهای شلوغ، نماهای پرعمق و حرکات مشخص دوربین از اتاقی به اتاق دیگر و از فردی به فرد دیگر که توجهمان را از حادثه ای که قرار است اتفاق بیفتد دور می کند. "یه حبه قند" فیلم همین اشاره ها و حرکات است، نگاه های آن دختر جوان به پسر خاله اش خود می تواند دلیلی برای دور هم جمع شدن بعدی باشد (درباره این موضوع در موارد بعد بیشتر خواهم گفت). تا این جا فیلم یادآور مسافران ساخته بیضایی نیز است با این فرق که 2 کارگردان شیوه ی خود را نیز دارند. در مسافران همه از همان ابتدا از اتفاق و حادثه اگاهیم و منتظریم تا اثارش را ببینیم ولی این جا اگاهی از حادثه نداریم ولی منتظرش هستیم.
فیلم میرکریمی، فیلم موقعیت ها و لحظه هایی است که در طول فیلم کارکردش را نشان می دهد اگر سکانسی می بینیم یا اگر دیالوگی می شنویم بعدتر نتیجه و اثرش را خواهیم دید، جزئیات از اصلی ترین عناصر فیلم اند ولی یک حبه قند فیلم جزئیات نیست ، ادم هایش داستان را به جلو می برند.
بگذارید مثالی بیاورد، در طول فیلم تصویری که از بچه ها داریم این است که به دنبال جن هستند این موضوع کارکردش را در فیلم وقتی نشان می دهد که با از بین رفتن دایی و در حالی که جنازه اش در خانه است بچه ها می گویند: (روح مرده تا 3 روز در خانه می ماند) و این حرف خودش نه تنها تماشاگر را از دل ان حادثه دور می کند بلکه قبول این مرگ را نیز ساده تر خواهد کرد. البته این موضوع در قطع و وصل شدن برق نیز بیشتر صادق است.
2 - حالا آن اتفاقی که منتظرش بودیم به وقوع پیوسته است، شاهد یکی از عجیب ترین مرگ های تاریخ سینمای ایران هستیم، در همین سکانس ها هم کارکرد نماهای قبلی معلوم می شود، در ابتدای فیلم هنگامی که پسندیده روی تاب در حال بازی است و قصد دارد که سیبی بچیند، نمایی می بینیم از دستش که در حال تلاش است. این نما در هنگام مرگ دایی هم دیده می شود که گویی قصد گرفتن چیزی را دارد اما در لابه لای پرده دیگر دیده نمی شود. گویی مرگ را به سادگی چیدن یک سیب از درخت تشبیه کرده است، چه مرگ شاعرانه ای !
همه چیز عوض می شود. شادی به غم و سفید به سیاه (باز هم یادآور "مسافران") اما تمام خصوصیات و خلقیاتی که از آدم های فیلم در نیمه ابتدایی دیدیم این جا خودش را بروز می دهد و مرگ را که واقعه ای عظیم است به حاشیه می راند، مثال بچه ها را قبلا توضیح دادم، حالا مثال یکی از دامادها (با بازی هدایت هاشمی) را می آورم که در بدو ورودش به خانه گفت در زیرزمین یک نسخه سطی دفن شده است و شروع کرد به کندن خانه، این عمل او با مرگ دایی هم قطع نشد و او باز هم به کندن ادامه داد تا به چیزی نرسید! این بار هم عظمت مرگ به حاشیه رانده شد.
"یه حبه قند" مرگ را در منتها الیه هر چیزی نشان می دهد نه در کنار دیگران.
اگر لباس سفید پسندیده به سیاه تبدیل می شود دلیلش مرگ نبود، رفتن قاسم است، که باز این موضوع خود به مرگ هم مرتبط می شود اما در پس زمینه قرار گرفته است. باز گردیم به آن دختر و پسر جوان، در زمان عروسی هیچ ارتباطی بین این 2 شکل نمی گیرد و اما بعد از مرگ سکانسی هست در فیلم که می بینیم دارند با یکدیگر حرف می زنند و می خندند، در پشت این تغییر هم مرگ قرار دارد اما این بار پیامدی مثبت به خود گرفته است.
در این جا تاثیرات مرگ را به طور غیر مستقیم می بینیم و این همان نواوری است که میر کریمی به خرج داده است.
3 - حالا همه چیز پایان یافته است، مهمان ها روز بعد خواهند رفت، ارامشی نسبی مانند اغازفیلم برقرار شده است.
بار دیگر چراغ ها روشن می شود (باز هم کارکرد عناصر قبلی) گویی می خواهند پسندیده را به جایی ببرند، پسندیده بیدار می شود و ناگهان صدای پخش موسیقی از رادیو اغاز می شود، صدای ان رادیو برای ما صدای جبر و مرگ است، اما برای پسندیده صدای عشق. او گمان می برد که رادیو را قاسم درست کرده درحالی که ما می دانیم این گونه نیست. این اولین بار است که مرگ و مقوله جبر سایه خودش را سنگین می کند اما خنده ی پسندیده از تلخی آن می کاهد.
"یه حبه قند" نمایش تک تک جزئیات یک حادثه ی دردناک است، نمایش تک تک واکنش های ادمی به این حادثه با این تفاوت که این جا اشیا مهم تر از ادم هایش جلوه می کنند.
فیلم میرکریمی، فیلم موقعیت ها و لحظه هایی است که در طول فیلم کارکردش را نشان می دهد اگر سکانسی می بینیم یا اگر دیالوگی می شنویم بعدتر نتیجه و اثرش را خواهیم دید، جزئیات از اصلی ترین عناصر فیلم اند ولی یک حبه قند فیلم جزئیات نیست ، ادم هایش داستان را به جلو می برند.
بگذارید مثالی بیاورد، در طول فیلم تصویری که از بچه ها داریم این است که به دنبال جن هستند این موضوع کارکردش را در فیلم وقتی نشان می دهد که با از بین رفتن دایی و در حالی که جنازه اش در خانه است بچه ها می گویند: (روح مرده تا 3 روز در خانه می ماند) و این حرف خودش نه تنها تماشاگر را از دل ان حادثه دور می کند بلکه قبول این مرگ را نیز ساده تر خواهد کرد. البته این موضوع در قطع و وصل شدن برق نیز بیشتر صادق است.
2 - حالا آن اتفاقی که منتظرش بودیم به وقوع پیوسته است، شاهد یکی از عجیب ترین مرگ های تاریخ سینمای ایران هستیم، در همین سکانس ها هم کارکرد نماهای قبلی معلوم می شود، در ابتدای فیلم هنگامی که پسندیده روی تاب در حال بازی است و قصد دارد که سیبی بچیند، نمایی می بینیم از دستش که در حال تلاش است. این نما در هنگام مرگ دایی هم دیده می شود که گویی قصد گرفتن چیزی را دارد اما در لابه لای پرده دیگر دیده نمی شود. گویی مرگ را به سادگی چیدن یک سیب از درخت تشبیه کرده است، چه مرگ شاعرانه ای !
همه چیز عوض می شود. شادی به غم و سفید به سیاه (باز هم یادآور "مسافران") اما تمام خصوصیات و خلقیاتی که از آدم های فیلم در نیمه ابتدایی دیدیم این جا خودش را بروز می دهد و مرگ را که واقعه ای عظیم است به حاشیه می راند، مثال بچه ها را قبلا توضیح دادم، حالا مثال یکی از دامادها (با بازی هدایت هاشمی) را می آورم که در بدو ورودش به خانه گفت در زیرزمین یک نسخه سطی دفن شده است و شروع کرد به کندن خانه، این عمل او با مرگ دایی هم قطع نشد و او باز هم به کندن ادامه داد تا به چیزی نرسید! این بار هم عظمت مرگ به حاشیه رانده شد.
"یه حبه قند" مرگ را در منتها الیه هر چیزی نشان می دهد نه در کنار دیگران.
اگر لباس سفید پسندیده به سیاه تبدیل می شود دلیلش مرگ نبود، رفتن قاسم است، که باز این موضوع خود به مرگ هم مرتبط می شود اما در پس زمینه قرار گرفته است. باز گردیم به آن دختر و پسر جوان، در زمان عروسی هیچ ارتباطی بین این 2 شکل نمی گیرد و اما بعد از مرگ سکانسی هست در فیلم که می بینیم دارند با یکدیگر حرف می زنند و می خندند، در پشت این تغییر هم مرگ قرار دارد اما این بار پیامدی مثبت به خود گرفته است.
در این جا تاثیرات مرگ را به طور غیر مستقیم می بینیم و این همان نواوری است که میر کریمی به خرج داده است.
3 - حالا همه چیز پایان یافته است، مهمان ها روز بعد خواهند رفت، ارامشی نسبی مانند اغازفیلم برقرار شده است.
بار دیگر چراغ ها روشن می شود (باز هم کارکرد عناصر قبلی) گویی می خواهند پسندیده را به جایی ببرند، پسندیده بیدار می شود و ناگهان صدای پخش موسیقی از رادیو اغاز می شود، صدای ان رادیو برای ما صدای جبر و مرگ است، اما برای پسندیده صدای عشق. او گمان می برد که رادیو را قاسم درست کرده درحالی که ما می دانیم این گونه نیست. این اولین بار است که مرگ و مقوله جبر سایه خودش را سنگین می کند اما خنده ی پسندیده از تلخی آن می کاهد.
"یه حبه قند" نمایش تک تک جزئیات یک حادثه ی دردناک است، نمایش تک تک واکنش های ادمی به این حادثه با این تفاوت که این جا اشیا مهم تر از ادم هایش جلوه می کنند.
امتیاز من : ****1/2
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۶ ساعت 13:14 توسط سینا حبیبی
|