جيب‌بري كه به دنبال پول و زنداني‌اي كه به دنبال فرار نبود!



تكراري است اگر بگوييم روبر برسون تصويرگر زندگي انسان مدرن است. پس ديگر اين جمله را ادامه نمي‌دهم ولي به جاي آن به زندگي خصوصي سه شخصيت بزرگ سينماي برسون وارد مي‌شوم. 

ميشل ( جيب بر ) كليد زندگي‌اش را در جيب‌هاي مردم جست‌وجو مي‌كرد. براي پول دزدي نمي‌كرد. براي زندگي دزدي مي‌كرد.دليلي براي زندگي نمي‌ديد. انگيزه‌اي هم براي زندگي نداشت، پس معناي زندگي را در كاري كه انجام مي‌داد، خلاصه كرد. وقتي دستگير شد و به زندان افتاد ديگر معنايي براي زندگي نمي‌ديد و انگيزه‌اي هم نداشت اما در همان ميان چيزي كه هميشه در زندگي‌اش خالي بود و تعريفش را هم نمي‌دانست، نجاتش داد و در جديدي مقابل زندگي‌اش گشود. ميشل معني عشق را نمي‌دانست. آن را احساس نكرده بود، اما با ديدن زن در پشت ميله‌هاي زندان، زندگي را تجربه كرد. هرچند هنوز هم پشت ميله‌هاي زندان بود! 

فونتن شخصيتي انقلابي پس از دستگيري تنها دليل زندگي‌ا‌ش فرار بود. اين فرار مطمئنا براي آزادي نيست. اين موضوع را مي‌توان هنگام آزادي‌اش و نوع راه رفتن و نگاه كردنش ديد. او تمام مدت در زندان دليل زندگي را ايمان داشتن به فرار مي‌داند. چه غمگين است! 

فونتن يك محكوم به مرگ است و حالا از زندان فرار مي‌كند. فكر نمي‌كنم فرار فونتن از زندان ناشي از ترس از مرگ باشد، تنها و تنها يك دليل براي تحمل و ادامه زندگي است همين! 

ايون (آخرين شخصيت فيلم‌هاي برسون‌) وارث تمام شخصيت‌هاي برسون هست. ايون بي‌گناه به زندان مي‌افتد و براي همين بي‌گناهي‌اش همه چيز را از دست مي‌دهد نه زني برايش مي‌ماند و نه بچه‌اي. اگر دو شخصيت قبل هركدام دليلي براي زندگي پيدا كرده‌اند و زندگي را در كار خلاصه كرده‌اند. ايون ديگر هيچ چيز براي زندگي ندارد نه معناي زندگي را مي‌فهمد و نه ايماني برايش باقي مانده است، چون بي‌گناه است. 

حالا تنها تلاشي كه در تمام مدت زندگي‌اش مي‌كند، جمع كردن قرص‌هايي است كه او را از اين دنيا به بيرون ببرد. واقعا غم انگيز است زنداني‌اي كه تمام تلاش‌اش جمع كردن قرص‌ است تا خودكشي كند. 

با آزاد شدن او از زندان (كدام آزادي؟ او بي‌گناه بوده است) چيزي براي زندگي ندارد، هيچ احساسي هم برايش باقي نمانده است، نه محبت مي‌فهمد و نه هيچ چيز ديگر و اين همان دليل كشتن آن خانواده است. حالا او يك قدم به ان چيزي كه مي‌خواسته نزديك‌تر مي‌شود، فرار از اين دنياي سياه. 

تمام تلاش برسون در فيلم‌هايش نشان دادن همين دنياي سياه و آدم‌هاي درونش است. 

سينماي برسون از سادگي بيش از اندازه‌اي برخوردار است. سادگي كه دست يافتن به سينمايش را غيرممكن كرده. در سينماي برسون پيچيدگي وجود ندارد ولي به شدت تكان‌دهنده و تاثيرگذار است، نمونه بارز اين تاثير‌گذاري در نماهاي پاياني فيلم «موشت» ( يكي از شاهكارهاي برسون) كاملا بارز است، برسون در اين فيلم شخصيت معصوم خودش را قرباني مي‌كند تا باز هم بي‌رحمي و سياهي همين دنياي مدرن را به رخ بكشد. 

وقتي با سينماي برسون روبه‌رو مي‌شويم بهتر است اين را هم بدانيم كه برسون در فيلم‌هايش قرار نيست به ما قسمتي از زندگي را نشان دهد. آن را بازسازي مي‌كند اما هدفش فقط آن است كه تصاويرش را باور كنيم و به گفته‌هايش ايمان بياوريم.از همين روست كه مي‌گويم در سينمايش معمايي مطرح نخواهد شد. وظيفه مخاطبش فقط آن است كه آن را ببيند و باور كند. يكي ديگر از وجه‌هاي تمايز برسون با ديگر كارگردانان پيرو او (‌كه كم هم نيستند‌) همين موضوع است. 

روبر برسون در فيلم‌هايش احساسات رو كاملا حذف مي‌كند تا تماشاگر با شخصيت اصلي فيلمش بيشتر احساس نزديكي كند. از تماشاگر مي‌خواهد با شخصيت اصلي‌اش زندگي كند حتي از ديد او همه چيز را ببيند. به فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» توجه كنيد. ما از دور به فونتن نمي‌نگريم بلكه از دل همان سلول كوچك تا آخرين لحظه فرار در كنارش هستيم. شايد در اين دوره برادران داردن باشند كه به اين سبك نزديك شده‌اند. با همين نكته مي‌توان خيلي بيشتر و بهتر فيلم‌هاي برسون را درك كرد. 

برسون را بايد شاعر رنج‌ها و دردهاي آدمي هم دانست. براي اين مورد به فيلم موشت نگاه كنيد. آن كفش‌هاي بزرگ و كثيف آن موهاي شپش زده همه دردها و رنج‌هاي دختر كوچكي است كه هيچ كس دركش نمي‌كند. و حالا اينجاست كه پايان تلخ و سياه اين فيلم براي ما قابل باورتر مي‌گردد، چون براي موشت مرگ بهتر از زندگي است همان طور كه براي ايون زندگي درجمع كردن قرص‌ها براي خودكشي خلاصه شده بود! 

در تفكرات و جهان بيني برسون، شانس و قضا و قدر جايگاه برجسته‌اي دارد. به‌طوري كه در فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» مي‌بينيم كه فونتن فقط به لطف صداهايي كه ايجاد شده موفق به گريز مي‌شود. 

يكي ديگر از علاقه‌هاي برسون در فيلمسازي‌اش استفاده از صداها به جاي تصوير مي‌باشد. به اين گفته از خودش توجه كنيد: ( زماني كه يك صدا مي‌تواند جانشين تصوير شود، بايد تصوير را كات داد يا آن را خنثي كرد. گوش، بيشتر به درون آدمي نزديك‌تر است و چشم به بخش بيروني. ) اين استفاده از صدا و دادن كاركرد بيشتر از حد معمول به آن، در دو فيلم «يك محكوم به مرگ گريخته است» و «جيب‌بر» بيشتر ديده مي‌شود. 

امروزه طرفداران فراوان اين كارگردان از او به عنوان مردي روحاني فراتر از يك هنرمند ياد مي‌كنند. دليلش هم در آثارش هويداست. 

به راستي كه روبر برسون هر چيزي را جور ديگر مي‌ديد و تنها چيزي كه از ما مي‌خواست توجه به آثارش بود كه همان كليد ورود به آنها هم هست.

چاپ شده در تهران امروز