اتاق نشیمن - داخلی روز

هانتر کف اتاق دراز کشیده و تکلیف مدرسه اش را انجام می دهد .تراویس یک البوم عکس را ورق می زند .

هانتر : اون لباس بابامه . منظورم اینه که مال والته .

تراویس : اشکالی نداره که اونو بابا صدا کنی . اره ، من لباسو ازش قرض گرفتم . گفت اشکالی نداره .

هانتر بلند می شود و کنار تراویس روی صندلی می نشیند .

هانتر : اون عکسا چیه ؟

تراویس به عکس مردی اشاره می کند که جلوی یک اتومبیل ایستاده است .

تراویس : اون پدرمه. و پدر بزرگ تو .

هانتر : اسم کوچیکش چی بود ؟

تراویس : تراویس . 

هانتر : عین تو . حالا کجاست ؟ 

تراویس : اون یکی دوسال پس از گرفتن این عکس مرد . توی همین ماشین . 

هانتر : اوه پس مرده . 

تراویس : اره . 

هانتر : خب می تونی احساس کنی که اون مرده ؟

تراویس : منظورت چیه ؟

هانتر : خب وقتی اون زنده بود و راه می رفت و حرف می زد ، تو میشناختیش درسته ؟

تراویس : اره . 

هانتر : پس می تونی حالا احساس کنی که اون  رفته ؟

تراویس : اره ، بعضی وقتها . می دونم که اون مرده .

هانتر : من هیچ وقت احساس نکردم که تو مردی . همه اش فکر می کردم تو جایی داری می گردی و حرف می زنی .

تراویس : واقعا ؟

هانتر : همین احساس رو در مورد مامان هم دارم .

تراویس : جدا ؟

هانتر : تو نداری ؟

تراویس : چرا .

ان ها دوباره روی البوم متمرکز می شوند . به چند عکس از جوانی های تراویس می رسند .